<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8942918780200859015</id><updated>2011-04-22T05:39:11.244+04:30</updated><title type='text'>بادبان</title><subtitle type='html'>آنچه که نوشته می‌شود حقیقت نیست بلکه آن تصویری است که در ذهنم می‌گذرد و گاهی به صورت اول شخص بیان می‌شود و هیچ کجای سیاه مشق‌هایم دروغ نیست، چرا که مرز دروغ و راست در حقیقت همیشه پوشیده‌است...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://masoomdoost.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8942918780200859015/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoomdoost.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>masoomdoost</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01524065292304373810</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8942918780200859015.post-7565218802719172976</id><published>2008-02-17T23:15:00.005+03:30</published><updated>2008-02-17T23:33:45.718+03:30</updated><title type='text'>کوچه باغ</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_QVBVnJEJfDo/R7iR6AIl1nI/AAAAAAAAAB8/TGbEG9wUPX4/s1600-h/SELBST02.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5168040998062118514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_QVBVnJEJfDo/R7iR6AIl1nI/AAAAAAAAAB8/TGbEG9wUPX4/s320/SELBST02.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوب یادم هست,کوچه باغ بود.سایه های درختها قد کشیده بودند تا آن سوی کوچه.آخرهای تابستان بود. ولی هوا هنوز خنک نشده بود.هر از گاه نسیمی لابلای شاخه ها می پیچید.سن وسالی نداشتم.تازه سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم.داشتم میرفتم خانه ی سوری خانم.مادر گفته بود بروم آنجا که یک وقت نیمه شب نترسد.سوری خانم دوست جانیه مادر بود.باز شوهرش رفته بود ماموریت.ومن خوشحال بودم که اورا با آن صورت سیاه ودستهای روغنی اش کنار سوری خانم که مثل پنجه آفتاب سفید بود, نمی بینم.توی راه فکر میکردم که اگر من شوهر سوری خانم بودم هرگز ماموریت نمیرفتم.برایم مثل قطعه ای از بهشت بود. جرات نگاه کردن توی چشمهایش را نداشتم.انگار که در آن غرق می شدم.سایه درختها روی صورتم بازی میکردند وچیرجیرکها یکی در میان صدایشان با باد در هم می آمیخت.کمی میترسیدم.آخر نمیدانم مرض داشت این شوهر سوری خانم که خانه شان را که بغل خانه ما بود عوض کرد ورفتند چند کوچه آن طرف تر؟!&lt;br /&gt;کم کم داشت وهم برم میداشت.در کوچه باغ پرنده پر نمی کشید.صدای ناله ی گربه ای هم انگار از جایی دور شنیده میشد.&lt;br /&gt;به فکر سوری خانم افتادم که حتما خیلی ترسیده است.گامهایم را تندتر کردم.&lt;br /&gt;نمیدانم چرا اینقدر از شوهر سوری خانم بدم می امد.شاید به خاطر فال گوش ایستادن آن شب بود.وقتی که مادر توی آشپزخانه داشت از سوری خانم و شوهرش با پدر حرف میزد که طفلک زن بیچاره از خانواده فقیری بوده و حسن آقا به نوعی انگار سوری خانم راازخانواده اش خریده است.وپدر نفسی عمیق کشید وگفت:زن بیچاره...&lt;br /&gt;وقتی این را شنیدم گریه ام گرفته بود.دلم میخواست کمی بزرگتر بودم و طلاق سوری خانم راز شوهر پیرش میگرفتم وبعدش هم ...(این راتوی یکی از فیلمهای فارسی دیده بودم که آنروزها خیلی رویم تاثیر گذاشته بود.)&lt;br /&gt;پشت در رسیدم.زنگ در را فشاردادم.صدایی بلند نشد.محکم به در کوبیدم.&lt;br /&gt;دستی آرام روی شانه ام نشست.دست گرم بود.از شانه ام گرما سرازیر شدوهمه بدنم را پوشاند.صدای سوری خانم ازپشت سرم گفت:پس کجا بودی پهلوون.منکه دلواپست شدم پسر.&lt;br /&gt;در حالیکه نفسم گره خورده بود گفتم:رفته بودید دنبال من؟&lt;br /&gt;-: آره.آخه دیشب یکی و توکوچه سگ دنبالش کرده بود.هرچند میدونستم که توقوی تر از اینهایی که از سگ بترسی.&lt;br /&gt;در خانه را باز کرد.ناله در بلند شد و دوباره آرام گرفت.گفت: بفرمایین تو آقا...&lt;br /&gt;حیاطی بزرگ با درخت های سرو سر به فلک کشیده ای که انگار قد درازی میکردند تا ناخنکی به ماه بزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه اش خنک بود.بوی زرشک پلو با مرغ هم می آمد.فهمیدم ازآن شبهاست که دلم میخواهد تمام نشود.&lt;br /&gt;گفت:اول غذا یا چای؟&lt;br /&gt;دلم غذا میخواست اما به تقلید از پدرم که همیشه میگفت اول چای, صدایم را کلفت کردم وگفتم:چای.&lt;br /&gt;خنده ای کرد.فهمیدم به چه خندید.خجالت کشیدم.به خانه اش نگاه کردم.از خانه مادر وسواسیه من هم تمیزتربود. ای سوری خانم... ای کاش که کمی بزرگتربودم. این برای لحظه ای از ذهنم گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا خرخره غذا خورده بودم.نفسم بالا نمی آمد.دست پختش حرف نداشت.افتاده بودم سه کنجیه خانه وتکان نمی توانستم بخورم.سوری خانم پشت پنجره ایستاده بود ونور مهتاب صورتش را ماهرنگ کرده بود.&lt;br /&gt;سایه های درختها روی شیشه می رقصیدند.وفکر کنم سوری خانم داشت به ماه نگاه میکرد.روسری اش ارام از سرش سر خورد.چشمانم روی موهایش گره خوردند.مثل شب سیاه بودو صاف.تا روی کمرش غلتیده بودند.&lt;br /&gt;نفسم داشت بند می آمد.نمیدانم از غذاها بود یا مربوط به زاویه ای می شد که ازآن سوری خانم را میدیدم که مثل تابلوی نقاشی بود.آهی بلند کشید.انگار که همه غمهای دنیا با نفسش بیرون ریختند.قلبم توی سینه مثل طبل می کوبید.&lt;br /&gt;گفت: خوابت که نمیاد؟&lt;br /&gt;گفتم : نه سوری خانوم.&lt;br /&gt;نشست واززیر فرش چند قلوه سنگ بیرون آورد.سنگ مرمر بود. معلوم بود که خودش تراش داده است.مر مرسفیدتر از دستهایش نبود...&lt;br /&gt;گفت:یک قل دو قل بلدی؟&lt;br /&gt;خوشحال گفتم:آره&lt;br /&gt;گفت: تا چند؟&lt;br /&gt;گفتم: تا صد.&lt;br /&gt;-: شرطه چی؟&lt;br /&gt;سکوت کردم و ذهنم از همه چیز گذشت.دلم میخواست بگویم اگر بردم بگذارد موهایش را لمس کنم.اما جرات نکردم. گفتم:نمیدونم.&lt;br /&gt;بازی شروع شد.سنگها روی دستهای استخوانی اش می غلتیدند و روی اسلیمی های فرش آرام می گرفتند.ومن به تقلب کردن او توجه نمیکردم وتمام نگاهم درگیر موهایش بود که وقتی سرش را خم میکردروی چشمهای درشتش را می پوشاند.&lt;br /&gt;انگار که دوباره موجی بهش هجوم آورد. یک دفعه بلند شد ورفت. صدایش از پستو بلند شد: تو حیاط میخوابی یا تو خونه؟&lt;br /&gt;گفتم: توحیاط.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دستشویی آن طرف حیاط که بیرون آمدم دیدم رختخوابها راپهن کرده وخودش زیر پتو دراز کشیده وبه آسمان نگاه میکند.زیر پتو غلتیدم.وباز نگاهم به او گره خورد که به بالا نگاه میکرد.&lt;br /&gt;صدایش انگار که از ته چاه درآید گفت:کدومش ماله منه؟&lt;br /&gt;گفتم:چی؟&lt;br /&gt;گفت:ستاره هارو میگم.&lt;br /&gt;به بالا نگاه کردم که آسمان پراز نقطه های چشمک زن بود.همه به نظرم یک شکل می امدند.&lt;br /&gt;گفتم:نمیدونم&lt;br /&gt;گفت:منم نمیدونم&lt;br /&gt;نمی فهمیدم که منظورش چیست.ولی منتظر بهانه بود تا اشکهایش روی گونه های برجسته اش سرازیر شوند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تشنگی از خواب بلند شدم. از شرجی, زیر پیراهنم به تنم چسبیده بود.از کاسه آب بالای سرم چند هورت بالا کشیدم.نگاهم به سوری خانم افتاد.که موهایش در آشفتگی زیباتر به نظر می آمد.&lt;br /&gt;سرم را کردم زیر پتو تا فکر احمقانه ای نکنم.از این شانه به آن شانه چرخیدم.ولی راهی نداشت. باید موهایش رالمس میکردم...&lt;br /&gt;پتو را آرام کنار زدم.آرام آرام کمی نزدیک شدم.به نظر خواب خواب میآمد.قلبم از هیجان توی سینه ام می کوبید.عرق از زیر موهایم سر میخورد توی چشمانم.هرچه نزدیکتر میرفتم دلم میخواست از نزدیکتر ببینمش. انگار که حریص تر میشدم. آنقدر نزدیکش شدم که نفسهایش به صورتم میخورد.مهتاب موهایش را روشن کرده بود.صورتش از عرق برق میزد.جیر جیرکها برای همدیگر آواز میخواندند وبه دلهره ی من دامن میزدند.نفسهایش انگار که بوی بهشت میدادند.دستم را آرام روی موهایش کشیدم.نرم بود.مثله...مثله...نمیدانم مثله چه بگویم.&lt;br /&gt;به خودم آمدم.من اینجا چه میکنم؟ آن هم در این فاصله چند سانتیمتری.&lt;br /&gt;خودم را پرت کردم عقب.خودم رالابه لای پتو پیچیدم وزیر آن گم شدم.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.از هیجان بغضم ترکید وشروع کردم به گریه کردن.اشکهایم بی آنکه نفسم در اید روی بالش می غلتتیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای در حیاطمان بلند شد.صدای مادراز آنسوی حیاط گفت: در وباز کن...&lt;br /&gt;در راکه باز کردم سوری خانم پشت در بود.تا مرا دید خنده ای کرد وگفت:مادرت هست پهلوون؟&lt;br /&gt;گفتم: بفرمائید داخل.&lt;br /&gt;مادر وسوری در گوشه ای از حیاط یکدیگر را جستند.چند دقیقه ای صحبت میکردند.ومن قلبم توی دهانم بود که نکند فهمیده ودارد به مادر می گوید.&lt;br /&gt;یک دفعه همدیگر را توی بغل کشیدند وشروع کردند به گریه کردن.سوری از مادر خداحافظی کرد ورفت.از کنجکاوی نتوانستم دوام بیاورم.دوان دوان دنبال سوری دویدم.توی کوچه باغ پیدایش کردم.&lt;br /&gt;گفتم:چی شده سوری خانوم؟&lt;br /&gt;همانطور که اشکهایش رابا گوشه چادرش پاک میکردگفت: حسن آقا انتقالی گرفته. داریم از اینجا میریم مشهد.&lt;br /&gt;بغضم ترکید.همانطور که با دستش اشکهایم را پاک میکرد در حالیکه خنده وگریه با هم در آمیخته بود گفت:گریه نکن پسر...راستی من بهت گفته بودم که خوابم خیلی سبکه؟&lt;br /&gt;وزد زیر خنده.اشک توی چشمانم یخ زد.انگار که دنیا را روی سرم خراب کرده باشند.تنها نگاهش کردم.&lt;br /&gt;گفت:برو عزیزم.باز میام می بینمتون.غصه نخوری ها.برو خونه.&lt;br /&gt;خم شد وگونه ام را بوسید ورفت.من ماتم برده بود.نه چپ رفتم ونه راست.گرمای بوسه اش را نسیمی که صورتم را نوازش داد سرد کرد.&lt;br /&gt;آرام برگشتم و رفتن سوری خانم را نگاه کردم که چادرش در باد می رقصید.ودرانتهای کوچه باغ در پیچ کوچه ای گم شد.هوا بد جوری آشفته بود.کمی هم دم داشت.یک بارش مختصر شاید هواراهم سبکتر میکرد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8942918780200859015-7565218802719172976?l=masoomdoost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoomdoost.blogspot.com/feeds/7565218802719172976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8942918780200859015&amp;postID=7565218802719172976&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8942918780200859015/posts/default/7565218802719172976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8942918780200859015/posts/default/7565218802719172976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoomdoost.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='کوچه باغ'/><author><name>masoomdoost</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01524065292304373810</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_QVBVnJEJfDo/R7iR6AIl1nI/AAAAAAAAAB8/TGbEG9wUPX4/s72-c/SELBST02.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8942918780200859015.post-16877716713142057</id><published>2008-01-18T22:06:00.000+03:30</published><updated>2008-01-18T22:15:55.011+03:30</updated><title type='text'>رگبار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;هوا سرد بود.هواشناسی می گفت قرار است رگبار بیاید.سقف خانه نم داده بود.آپارتمان بدی نبود.کسی به کار کسی کار نداشت.حتی وقتی درراه پله ها همدیگر را می دیدند کسی توقع سلام نداشت.اصلا این خانه را برای همین چیزهایش اجاره کرده بود.همه ی چراغهای خانه خاموش بودند.وقتی سهیل را خواباند وخودش روی مبل نشست ونفس عمیقی کشید, هوا روشن بود. به گل قالی خیره شده بود وساعت ها روی همان تصویر به جاهای زیادی سفر کرده بود.سرش را که آورد بالا دید هوا تاریک شده است.از خودش ترسید.یعنی چند ساعت, به گل قالی خیره شده بود؟&lt;br /&gt;از جایش بلند شد ویک مشت آب به سر وصورتش ریخت.سرش را بالا آورد.نگاهش در آینه جا ماند.هنوز آن چشمهای درشت وشفاف رااز دست نداده بود. که رضا می گفت: عاشق آرامش همین چشمها شده است. ولی پوستش خراب شده بود.گوشه ی لبهایش انگار که ماهیچه اش شل شده بود ویک لایه افتاده بود پایین.سرش را ازآینه چرخاند و به خود آمد.تلفن را برداشت.مردد شماره را گرفت.هنوز بوق نخورده بود که پشیمان شد و قطع کرد.فکر کرد برود غذا درست کند.چند روزی می شد که غذای گرم درست نکرده بود.&lt;br /&gt;صدای سهیل بلند شد: مامان آب می خوام.&lt;br /&gt;لیوان را تا نیمه آب کرد وبه اتاق سهیل رفت.لیوان را به دستش داد.بچه با چشمهای بسته سر کشید ودوباره سرش را روی بالش گذاشت وزیر لب, خواب آلود گفت: مرسی&lt;br /&gt;دوباره برگشت.کنار تلفن نشست. باید هر طور بود امروز یک کاری می کرد.&lt;br /&gt;دوباره شماره را گرفت.صدای اولین بوق را که شنید فهمید کاراز کار گذشته است ودیگر نمی تواند قطع کند.&lt;br /&gt;چند زنگ خورد. بالاخره صدای ظریف زنانه ای از پشت گوشی شنیده شد.&lt;br /&gt;صدا از پشت تلفن: سلام خانوم. خوابه یا واقعیت؟ از این طرفا. یاد ما کردی...&lt;br /&gt;-: سلام ...حتما مطبت الان خیلی شلوغه.بد موقع که مزاحم نشدم؟&lt;br /&gt;-: نه عزیزم. اینجا هرروز پراز آدمهایی که دندون پوسیده دارن ومی یان که از بیخ درش بیارن.چیز جدیدی نیست...بگذریم. بگو عزیزم...&lt;br /&gt;-: هیچی... می خواستم ببینمت.هم دندونم درد می کرد, گفتم یه نگاهی بهش بکنی,هم کار دیگه ای باهات داشتم.&lt;br /&gt;-:باشه فردا بیا ببینمت.&lt;br /&gt;نفسش توی سینه حبس شده بود.انگار که داشت کوه می کند.نفهمید که چه طور خداحافظی کند وگوشی را بگذارد.گوشی را که قطع کرد, نفسش رااز ته سینه پرت کرد بیرون. از خودش بدش آمد. چه قدر به این در وآن در زد که کارش به اینجا نکشد.چه قدر پیش هر دوست وآشنایی رو انداخته بودکه فقط شماره ی اورا نگیرد وقلبش توی سینه اینقدر از عصبیت محکم نکوبد.ولی نشده بود. یاد حرف مادرش افتاد: (خداگرگ بیابون ومحتاج خلق الله نکنه).&lt;br /&gt;برای شندلقاز بد جوری خودش را بین همه به گند کشیده بود.ومدام آن لحظه ای را به خاطر می آورد که تا صحبت هایش تمام می شدند, لحن کلام طرف مقابلش به کلی عوض می شد وچک وسفته های برگشتی اش را رو می کرد که مثلا او باورش شود که دست اصغر آقا, دایی بزرگ خانواده خالی است.&lt;br /&gt;نزدیک بود بغضش بترکد که ضربه ی قطره ی باران به شیشه, که یکی در میان به آن می خوردند سکوت را با خود برد.رفت پشت پنجره وکرکره را کنار زد. رگبار, پشت پنجره شلوغ کرده بود.مردم زیر آن هر کدام به سمتی می دویدند.دندانش تیر کشید وتا سرش بالا رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منشی دکتر رو به زن کرد: خانوم نوبت شماست. بفرمایید.&lt;br /&gt;بعد از نیم ساعت انتظارکه مدام خودخوری کرده بود و ازاسترس تمام پوست لبش را کنده بود, وارد اتاق شد. ماسکی سفید, نیمی از صورت دکتر را پوشانده بود وتنها چشمانش پیدا بودند.چشمانی ریز وکشیده.&lt;br /&gt;-: سلام مهناز جون.مگه دندونت درد بگیره که بیای اینجا. بیا...بیا عزیزم اینجا بخواب ببینم چی شده.&lt;br /&gt;-: سلام. ببخشید مزاحمت شدم.&lt;br /&gt;-(با حسی دو پهلو وبا لحنی آرام): ای کاش مزاحمه کارم می شدی, چون برام اصلا اهمیتی نداشت&lt;br /&gt;زن از این حرف در خود فرو ریخت.هزار بار به خودش فحش داد که چرا آمده است.&lt;br /&gt;روی تخت دراز کشید.&lt;br /&gt;دکتر: دهنت وباز کن ببینم.کدومه؟ اینه؟&lt;br /&gt;-: آره خودشه&lt;br /&gt;-: اوه اوه.این که تا خرخره پوسیده. باید بکشمش.دندون پوسیده رو باید آدم ازتوی دهنش بکنه وبندازه بیرون, تا خیالش راحت بشه.درست نمی گم؟&lt;br /&gt;زن باز در خود فرو ریخت.&lt;br /&gt;-: آره... درسته...&lt;br /&gt;تصمیم گرفت که جوابش را بدهد وگرنه توی گلویش قلمبه می شد می آمد بالا.&lt;br /&gt;-: ببین ایران جان, من صد بار بهت گفتم.راستش معنی این حرفاتم می فهمم. ظاهرا تو هنوز عوض نشدی. ولی من خسته تر از اونی هستم که توانش وداشته باشم.صدبار بهت گفتم. وقتی رضا از من خواستگاری کرد نمی دونستم که زن داره. وگرنه محال بود بهش جواب مثبت بدم. این حرفها هم الان, به نظرم فقط نمک رو زخم جفتمون می ریزه.چون دیگه الان نه رضا هست که سرش دعوا باشه, نه حوصله ی ده ساله پیش ودارم تا بخوام چیزی رو به کسی ثابت کنم.&lt;br /&gt;ایران: دهنت وباز کن ببینم.&lt;br /&gt;زن دهانش را باز می کند.آمپول بی حسی را در لثه اش فرو می کند.&lt;br /&gt;ایران: آره .ولی ای کاش اینجوری نمی شد. چون من هیچ وقت نتونستم حرف تو رو باور کنم. درسته مهناز, خیلی وقت از اون موضوع می گذره ولی من همه چیزم و از دست دادم.من رضا رو دوست داشتم...&lt;br /&gt;-: من باید چی کار می کردم. خودت که دیدی, وقتی فهمیدم, با اینکه سهیل وحامله بودم ازش جدا شدم.شاید یک قسمته این تصمیم مربوط به خودم می شد که دیگه چشم دیدنش ونداشتم.ولی با این کار می خواستم به تو هم ثابت کنم که از این موضوع بی اطلاع بودم. من فکر کردم با این کار رضا بر میگرده به سمت تو.نمی دونستم که تو رو هم ترک می کنه.&lt;br /&gt;بی حسی داشت روی دندانش اثر می کرد وزبانش سنگین شده بود.&lt;br /&gt;ایران: ولی من اومدم ازت خواهش کردم که این کارو نکن.اگه ازش طلاق نمی گرفتی تنهام نمی ذاشت.شاید تنها مال من نبود.ولی حداقل وجود داشت...ولی تو گفتی نه... اصلا ولش کن مهناز.من خیلی خسته ام. صحبتش ونکنیم ...گفته بودی کارم داری. بگو, می شنوم.&lt;br /&gt;به سختی زبانش در دهان می چرخید.انگار که وزنه ای چند کیلویی بر زبانش سنگینی میکرد&lt;br /&gt;مهناز: حقیقتش چی بگم. راستش من...من یه خورده ازت پول قرض می خوام. باید سهیل و...&lt;br /&gt;کلامش راقطع می کند.&lt;br /&gt;-: مهم نیست برای چی لازم داری.خواستی بری به منشی بگو هر چه فدر می خوای بهت بده. دندون وچی کار کنم, بکشمش؟ اصلا بهت بی حسی زدم؟&lt;br /&gt;-: البته یه ماهه بهت بر می گردونم.راستش وامم قرار بود همین ماه درست شه, که باز یه ماهه دیگه افتاد عقب.&lt;br /&gt;-: مهم نیست...بی حسی زدم؟ بکشمش؟&lt;br /&gt;-(خیلی آرام): آره&lt;br /&gt;با انبر چند ضربه به دندان می زند.&lt;br /&gt;-: بی حسه؟&lt;br /&gt;-: آره&lt;br /&gt;-: دهنت وباز کن&lt;br /&gt;انبر را در دهان زن داخل می کند ودندان را محکم می چسبد.زن هیچ وقت اینقدر از نزدیک صورت ایران راندیده بود.به چشمهای ریز ایران نگاه کرد.نم کوچکی گوشه ی آنها برق می زد.ایران با تمام وجود فشار می آورد.تمام وجود زن را درد فرا گرفته بود.نمی دانست درد دندان است, یا از بازگفتن آن حرفها اینقدرعذاب می کشد.چیزی انگار از درونش فرو می ریخت. در نگاه ایران بغض وکینه در هم آمیخته بود.چه قدر خوب بود که داشت اینگونه خودش را خالی میکرد.از دردی که می کشید ناراحت نبود.تنها اشکهایش ناخودآگاه فرو می ریختند.&lt;br /&gt;دندان بیرون کشیده شد.چشمهایش از درد روی هم افتاده بودند ولی صدایش بلند نمی شد.نمی خواست ناله اش را ایران بشنود.به دندان پوسیده نگاه کرد که ایران به آن خیره شده بود.خون راه گلویش رابسته بود ونفسهایش بوی خون گرفته بودند.&lt;br /&gt;از مطب بیرون آمد.گوشه دهانش از پانسمان پف کرده بود.از سرما می لرزید.سرش گیج می زد.بسته ی پول توی جیبش سنگینی می کرد.با خودش گفت با اتوبوس برود یا تاکسی؟&lt;br /&gt;به ایستگاه اتوبوس رسید.در گوشه‌ی ایستگاه کز کرد و نشست واز سرما در خود پیچید.حالش از خودش به هم می خورد.احساس می کرد که بند بند وجودش از هم گسیخته اند.&lt;br /&gt;هوا ابری بود وکم کم باران دوباره باریدن گرفت.مردم بر سرعت گامهایشان افزودند.چند نفری که در ایستگاه نشسته بودند سوار تاکسی شدند ورفتند.حال زن در گوشه ی ایستگاه تنها نشسته بود ودر حالیکه باران بر سرش فرو می ریخت به خیابان نگاه می کرد تا اتوبوس بیاید...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8942918780200859015-16877716713142057?l=masoomdoost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://masoomdoost.blogspot.com/feeds/16877716713142057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8942918780200859015&amp;postID=16877716713142057&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8942918780200859015/posts/default/16877716713142057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8942918780200859015/posts/default/16877716713142057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://masoomdoost.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='رگبار'/><author><name>masoomdoost</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01524065292304373810</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry></feed>
