خوب یادم هست,کوچه باغ بود.سایه های درختها قد کشیده بودند تا آن سوی کوچه.آخرهای تابستان بود. ولی هوا هنوز خنک نشده بود.هر از گاه نسیمی لابلای شاخه ها می پیچید.سن وسالی نداشتم.تازه سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم.داشتم میرفتم خانه ی سوری خانم.مادر گفته بود بروم آنجا که یک وقت نیمه شب نترسد.سوری خانم دوست جانیه مادر بود.باز شوهرش رفته بود ماموریت.ومن خوشحال بودم که اورا با آن صورت سیاه ودستهای روغنی اش کنار سوری خانم که مثل پنجه آفتاب سفید بود, نمی بینم.توی راه فکر میکردم که اگر من شوهر سوری خانم بودم هرگز ماموریت نمیرفتم.برایم مثل قطعه ای از بهشت بود. جرات نگاه کردن توی چشمهایش را نداشتم.انگار که در آن غرق می شدم.سایه درختها روی صورتم بازی میکردند وچیرجیرکها یکی در میان صدایشان با باد در هم می آمیخت.کمی میترسیدم.آخر نمیدانم مرض داشت این شوهر سوری خانم که خانه شان را که بغل خانه ما بود عوض کرد ورفتند چند کوچه آن طرف تر؟!
کم کم داشت وهم برم میداشت.در کوچه باغ پرنده پر نمی کشید.صدای ناله ی گربه ای هم انگار از جایی دور شنیده میشد.
به فکر سوری خانم افتادم که حتما خیلی ترسیده است.گامهایم را تندتر کردم.
نمیدانم چرا اینقدر از شوهر سوری خانم بدم می امد.شاید به خاطر فال گوش ایستادن آن شب بود.وقتی که مادر توی آشپزخانه داشت از سوری خانم و شوهرش با پدر حرف میزد که طفلک زن بیچاره از خانواده فقیری بوده و حسن آقا به نوعی انگار سوری خانم راازخانواده اش خریده است.وپدر نفسی عمیق کشید وگفت:زن بیچاره...
وقتی این را شنیدم گریه ام گرفته بود.دلم میخواست کمی بزرگتر بودم و طلاق سوری خانم راز شوهر پیرش میگرفتم وبعدش هم ...(این راتوی یکی از فیلمهای فارسی دیده بودم که آنروزها خیلی رویم تاثیر گذاشته بود.)
پشت در رسیدم.زنگ در را فشاردادم.صدایی بلند نشد.محکم به در کوبیدم.
دستی آرام روی شانه ام نشست.دست گرم بود.از شانه ام گرما سرازیر شدوهمه بدنم را پوشاند.صدای سوری خانم ازپشت سرم گفت:پس کجا بودی پهلوون.منکه دلواپست شدم پسر.
در حالیکه نفسم گره خورده بود گفتم:رفته بودید دنبال من؟
-: آره.آخه دیشب یکی و توکوچه سگ دنبالش کرده بود.هرچند میدونستم که توقوی تر از اینهایی که از سگ بترسی.
در خانه را باز کرد.ناله در بلند شد و دوباره آرام گرفت.گفت: بفرمایین تو آقا...
حیاطی بزرگ با درخت های سرو سر به فلک کشیده ای که انگار قد درازی میکردند تا ناخنکی به ماه بزنند.
خانه اش خنک بود.بوی زرشک پلو با مرغ هم می آمد.فهمیدم ازآن شبهاست که دلم میخواهد تمام نشود.
گفت:اول غذا یا چای؟
دلم غذا میخواست اما به تقلید از پدرم که همیشه میگفت اول چای, صدایم را کلفت کردم وگفتم:چای.
خنده ای کرد.فهمیدم به چه خندید.خجالت کشیدم.به خانه اش نگاه کردم.از خانه مادر وسواسیه من هم تمیزتربود. ای سوری خانم... ای کاش که کمی بزرگتربودم. این برای لحظه ای از ذهنم گذشت.
تا خرخره غذا خورده بودم.نفسم بالا نمی آمد.دست پختش حرف نداشت.افتاده بودم سه کنجیه خانه وتکان نمی توانستم بخورم.سوری خانم پشت پنجره ایستاده بود ونور مهتاب صورتش را ماهرنگ کرده بود.
سایه های درختها روی شیشه می رقصیدند.وفکر کنم سوری خانم داشت به ماه نگاه میکرد.روسری اش ارام از سرش سر خورد.چشمانم روی موهایش گره خوردند.مثل شب سیاه بودو صاف.تا روی کمرش غلتیده بودند.
نفسم داشت بند می آمد.نمیدانم از غذاها بود یا مربوط به زاویه ای می شد که ازآن سوری خانم را میدیدم که مثل تابلوی نقاشی بود.آهی بلند کشید.انگار که همه غمهای دنیا با نفسش بیرون ریختند.قلبم توی سینه مثل طبل می کوبید.
گفت: خوابت که نمیاد؟
گفتم : نه سوری خانوم.
نشست واززیر فرش چند قلوه سنگ بیرون آورد.سنگ مرمر بود. معلوم بود که خودش تراش داده است.مر مرسفیدتر از دستهایش نبود...
گفت:یک قل دو قل بلدی؟
خوشحال گفتم:آره
گفت: تا چند؟
گفتم: تا صد.
-: شرطه چی؟
سکوت کردم و ذهنم از همه چیز گذشت.دلم میخواست بگویم اگر بردم بگذارد موهایش را لمس کنم.اما جرات نکردم. گفتم:نمیدونم.
بازی شروع شد.سنگها روی دستهای استخوانی اش می غلتیدند و روی اسلیمی های فرش آرام می گرفتند.ومن به تقلب کردن او توجه نمیکردم وتمام نگاهم درگیر موهایش بود که وقتی سرش را خم میکردروی چشمهای درشتش را می پوشاند.
انگار که دوباره موجی بهش هجوم آورد. یک دفعه بلند شد ورفت. صدایش از پستو بلند شد: تو حیاط میخوابی یا تو خونه؟
گفتم: توحیاط.
از دستشویی آن طرف حیاط که بیرون آمدم دیدم رختخوابها راپهن کرده وخودش زیر پتو دراز کشیده وبه آسمان نگاه میکند.زیر پتو غلتیدم.وباز نگاهم به او گره خورد که به بالا نگاه میکرد.
صدایش انگار که از ته چاه درآید گفت:کدومش ماله منه؟
گفتم:چی؟
گفت:ستاره هارو میگم.
به بالا نگاه کردم که آسمان پراز نقطه های چشمک زن بود.همه به نظرم یک شکل می امدند.
گفتم:نمیدونم
گفت:منم نمیدونم
نمی فهمیدم که منظورش چیست.ولی منتظر بهانه بود تا اشکهایش روی گونه های برجسته اش سرازیر شوند...
از تشنگی از خواب بلند شدم. از شرجی, زیر پیراهنم به تنم چسبیده بود.از کاسه آب بالای سرم چند هورت بالا کشیدم.نگاهم به سوری خانم افتاد.که موهایش در آشفتگی زیباتر به نظر می آمد.
سرم را کردم زیر پتو تا فکر احمقانه ای نکنم.از این شانه به آن شانه چرخیدم.ولی راهی نداشت. باید موهایش رالمس میکردم...
پتو را آرام کنار زدم.آرام آرام کمی نزدیک شدم.به نظر خواب خواب میآمد.قلبم از هیجان توی سینه ام می کوبید.عرق از زیر موهایم سر میخورد توی چشمانم.هرچه نزدیکتر میرفتم دلم میخواست از نزدیکتر ببینمش. انگار که حریص تر میشدم. آنقدر نزدیکش شدم که نفسهایش به صورتم میخورد.مهتاب موهایش را روشن کرده بود.صورتش از عرق برق میزد.جیر جیرکها برای همدیگر آواز میخواندند وبه دلهره ی من دامن میزدند.نفسهایش انگار که بوی بهشت میدادند.دستم را آرام روی موهایش کشیدم.نرم بود.مثله...مثله...نمیدانم مثله چه بگویم.
به خودم آمدم.من اینجا چه میکنم؟ آن هم در این فاصله چند سانتیمتری.
خودم را پرت کردم عقب.خودم رالابه لای پتو پیچیدم وزیر آن گم شدم.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.از هیجان بغضم ترکید وشروع کردم به گریه کردن.اشکهایم بی آنکه نفسم در اید روی بالش می غلتتیدند.
صدای در حیاطمان بلند شد.صدای مادراز آنسوی حیاط گفت: در وباز کن...
در راکه باز کردم سوری خانم پشت در بود.تا مرا دید خنده ای کرد وگفت:مادرت هست پهلوون؟
گفتم: بفرمائید داخل.
مادر وسوری در گوشه ای از حیاط یکدیگر را جستند.چند دقیقه ای صحبت میکردند.ومن قلبم توی دهانم بود که نکند فهمیده ودارد به مادر می گوید.
یک دفعه همدیگر را توی بغل کشیدند وشروع کردند به گریه کردن.سوری از مادر خداحافظی کرد ورفت.از کنجکاوی نتوانستم دوام بیاورم.دوان دوان دنبال سوری دویدم.توی کوچه باغ پیدایش کردم.
گفتم:چی شده سوری خانوم؟
همانطور که اشکهایش رابا گوشه چادرش پاک میکردگفت: حسن آقا انتقالی گرفته. داریم از اینجا میریم مشهد.
بغضم ترکید.همانطور که با دستش اشکهایم را پاک میکرد در حالیکه خنده وگریه با هم در آمیخته بود گفت:گریه نکن پسر...راستی من بهت گفته بودم که خوابم خیلی سبکه؟
وزد زیر خنده.اشک توی چشمانم یخ زد.انگار که دنیا را روی سرم خراب کرده باشند.تنها نگاهش کردم.
گفت:برو عزیزم.باز میام می بینمتون.غصه نخوری ها.برو خونه.
خم شد وگونه ام را بوسید ورفت.من ماتم برده بود.نه چپ رفتم ونه راست.گرمای بوسه اش را نسیمی که صورتم را نوازش داد سرد کرد.
آرام برگشتم و رفتن سوری خانم را نگاه کردم که چادرش در باد می رقصید.ودرانتهای کوچه باغ در پیچ کوچه ای گم شد.هوا بد جوری آشفته بود.کمی هم دم داشت.یک بارش مختصر شاید هواراهم سبکتر میکرد...